یک توپ پلاستیکی و هزار قلب شکسته

بازی امن و بی‌دغدغه، حق تمامی کودکان است.

بازی امن و بی‌دغدغه، حق تمامی کودکان است.

۱
بچه بودیم و تنها تفریح سالم‌مان دویدن دنبال یک توپ پلاستیکی بود. هرچند ریزتر و جزئی‌تر که نگاه کنیم، آن هم تفریح چندان سالم و بی‌آزاری نبود!  همه ی همسایه‌ها را کلافه می‌کردیم! صبح و ظهر و شب نداشت، فقط کافی بود چهار نفر دور هم جمع شویم… حتی اگر توپی هم نبود، بالاخره چیزی پیدا می‌کردیم که جایگزین‌ش کنیم. مثل وقت‌هایی که از مدرسه می‌آمدیم و توی راه با قوطی خالی کنسرو پاسکاری می‌کردیم!

خدا می داند که چقدر نفرین‌مان کردند همسایه‌ها… آنهایی که مریض بدحال داشتند یا آنها که بچه‌ی کوچک شیرخواره داشتند. کافی بود گل بزنیم فقط؛ سه بار دور کوچه می‌دویدیم با مشت‌های گره کرده و فریاد گُُُُُُُُُُُللللللل سر می‌دادیم! حس عجیبی بود پیروزی! ما بیش از پِله و مارادونا و دیگر اسطوره‌ها افتخار آورده بودیم؛ سه بار در روز قهرمان جام جهانی می‌شدیم و شب با فکر جام جهانی فردا می‌خوابیدیم. این وسط چقدر شیشه شکستیم؛ چقدر توی دل همسایه‌ها را خالی کردیم!

۲
فاصله‌ی غم و شادی ما به اندازه‌ی یک موشک بود؛ بمب‌هایی که می توانست خوشی‌های ملتی را در کسری از ثانیه به بدبختی بدل کند. ما بچه‌های جنگ بودیم. بسیاری از ما در حالی که هنوز مدرسه نمی‌رفتیم، مرد خانه می‌شدیم. پدر که داشت بندهای پوتین را می‌بست، اشک‌ها را پاک می‌کردیم و قرآن بدست سعی می‌کردیم قوی باشیم…! فوتبال بهانه‌ای بود برای فرار از همه‌ی چیزهای زشت و غم‌انگیزی که برای سن ما بزرگ و تحمل‌ناپذیر بود! ما برای بازی، منتظر تور و توپ چهل تکه و تیر دورازه نمی‌ماندیم؛ ما یاد گرفته بودیم که خو کنیم به همان توپ پلاستیکی، به پابرهنه دویدن روی آسفالت داغ، به همان چیزهای حداقلی…!

۳
هنوز هم فوتبال بازی می‌کنم… گه گاه سالنی اجاره می‌کنیم و بدون ترس از موتور و ماشین با سرعت می‌دویم… با نهایت قدرت شوت می‌زنیم! من اما هنوز هم بعد از هر شوت، صدای شکستن شیشه‌ای را می‌شنوم، صدای گریه‌ی بچه‌ای و غرولند زن همسایه که نفرین‌مان می‌کند. حالا توی دهه‌ی چهارم زندگی‌ام می‌توانم اخم پیرمرد همسایه را بفهمم و عصبانیتش را که هر بار با پاره کردن توپ، نشان‌مان می‌داد. کاش می‌توانستم برگردم به آن زمان و از همه شان عذرخواهی کنم…!
تنها یک چیز خوشحالم می کند: فکر کردن به بچه هایی که امروز بی‌دغدغه و راحت توی زمین‌های مناسب بازی می‌کنند؛ فکر کردن به پدر و مادرهایی که همیشه نگران سلامت بچه های‌شان بوده‌اند و حالا خیال‌شان کمی آسوده‌تر است.

رضا عسکری که قبلا هم پروژه‌ی کمک به نجات آهوی میاندشت را با موفقیت انجام داده، این بار می‌خواهد زمین خاکی روستای‌شان را با ماسه‌ی نرم بپوشاند و دیوارهای فرسوده‌ی اطراف را ترمیم کند تا بچه‌ها بدون این‌که آسیبی ببینند، بازی کنند.

من برای دیدن خوشحالی بچه‌ها، به این پروژه کمک می کنم. آیا شما هم از این پروژه حمایت می‌کنید؟

photo_2016-06-16_15-56-31

 

توی هیاهوی زندگی هامون، خیلی چیزها از دیدمون پنهون مونده! مثل دیدن برق چشمای یه بچه، وقتی انشاء ش رو با دقت می خونی و می گی “آفرین”؛ مثل آب خوردن یه پرنده؛ یا حتی حرکت یه ابر کوچولو تو آسمون…
من عاشق دیدن این لحظه هام…!

پیشنهاد می کنم این مطالب رو هم مطالعه کنید:

دیدگاه‌ها