جور دیگر باید دید…

کم توانی یا تفاوت؟

کم توانی یا تفاوت؟

روایت اول: 
الف چهارساله است. نابینا به دنیا آمده. هنوز نمی تواند درست حرف بزند و موقع راه رفتن باید از کنار دیوار حرکت کند. تا حالا چند بار به خاطر اینکه خورده زمین، دستش شکسته. برای به دست آوردن همین مهارت های ساده ای که کودکان دیگر بدون زحمت یاد می گیرند باید برود کاردرمانی. مادرش تمام زندگیش را وقف او کرده تا دخترش بتواند مثل بچه های عادی حرف بزند و بدون اینکه خطری تهدیدش کند حداقل در خانه خودشان به تنهایی جابجا شود. اما این فقط یک روی سکه است. داییِ الف می گوید که او صداها را با حساسیت خیلی زیادی از هم تشخیص می دهد. می گوید کافیست فقط یکبار صدای تو را از پای تلفن شنیده باشد تا بار بعد که زنگ زدی بشناسدت. به آدمهای معمولی فکر می کنم که بعد از ۱۰ بار تماس تلفنی هنوز باید وقتی زنگ می زنم خودم را معرفی کنم. به بچه هایی فکر می کنم که می توانند با همین استعداد معمولی در تفکیک صداها موسیقیدان شوند و به الف که … نمی تواند.

 

روایت دوم: 
سین سی و دو ساله است؛ مبتلا به سندروم داون. تا اول راهنمایی در مدرسه استثنایی درس خوانده. بعدتر رفته یک کارگاه مخصوص افراد کم توان ذهنی برای کار؛ زمانی که ۱۶ ساله بوده. اما در مسیر رفت و آمد اینقدر مورد آزار کلامی و تحقیر کاسبان محل و رهگذران قرار می گرفته که خانواده اش تصمیم می گیرند دیگر او را به کارگاه نفرستند. حالا ۱۵ سال است که سین تنها برای رفتن به مسجد موقع نماز از خانه خارج می شود. تقریبا حبس شده. در این ۱۵ سال تمام قرآن را از حفظ کرده است. هر روز یک جزء قرآن می خواند. اخبار را با دقت دنبال می کند و با پسرهای فامیل درباره فوتبال و با مردان فامیل در باره سیاست حرف می زند. سین بی نهایت مهربان است. وقتی به صورتت نگاه می کند چشمانش با برق خاصی می درخشد. معصومیتش او را در جمع خانواده به محبوبترین فرد بدل کرده است. همه معتقدند هر جا که او باشد برکت هم می آید. هر کس حاجتی دارد از او می خواهد برایش دعا کند. وقتی پدرش فوت می کند همه فامیل برای اینکه سین برود و پیش آنها زندگی کند مسابقه می گذارند. اما این فقط یک روی سکه است. سین بیمار است. باید سرم بزند. دکتر نمی تواند رگش را پیدا کند. خونش غلیظ است. سعی می کنم دستانش را بگیرم تا آرامتر شود. دردش زیاد است. عصبانی شده است. دستش را با شدت از دست من می کشد بیرون و می خواهد مرا بزند. دستش را می گیرم. حالش که بهتر می شود به شکل عجیبی تغییر می کند. نگاهش را از من می دزدد. می نشینم روبرویش. می گویم چرا ناراحتی. می گوید نمی خواهم از دستم ناراحت باشی. می گویم نیستم. می گوید نمی خواستم بزنمت. می گویم می دانم چقدر درد داشتی. اشک در چشمان عسلی اش جمع می شود. می گوید من مشکل دارم. بغضم می گیرد. می گویم چه کسی گفته که تو مشکل داری. می گوید مغازه دارها گفتند دیوانه ای. می گویم بار بعد که گفتند بگو خودتان مشکل دارید و … محکم بغلش می کنم.

 

روایت سوم: 
دال مهندس معمار و استاد دانشگاه است. روی ویلچر می نشیند. از کودکی شاید. کلاسهای درس او همیشه در طبقه همکف تشکیل می شود. ورودی دانشکده سه پله از سطح زمین بالاتر است. یک شیب ملایم درست کرده اند برای اینکه او بتواند راحت تر با ویلچر بالا بیاید. اما این فقط یک روی سکه است. قرار است یک سمینار در دانشکده برگزار شود. دال هم یکی از سخنرانهاست و می خواهد در باره مناسب سازی شهر برای افراد معلول صحبت کند. به قول خودش «آسیبمندان». اما سن برای ویلچر قابل دسترسی نیست. او مجبور است همان پایین میکروفون به دست بگیرد و بدون اینکه توسط حضار دیده شود حرف بزند.

 

14e07-people

 

جمع استعدادهایی که در زمان تولد به یک انسان داده می شود با انسان های دیگر برابر است. خیلی از آدمها شبیه به همند. می توانند ببینند، بشنوند، حرف بزنند، راه بروند، درسهای معمولی مدرسه را یاد بگیرند و در یک جامعه معمولی گلیم خودشان را از آب بیرون بکشند.

اما بعضی از آدمها هستند که «فرق» دارند. نمی توانند ببینند یا بشنوند یا حرف بزنند یا راه بروند یا درس های معمولی مدرسه را یاد بگیرند. به جایش می توانند روح درونی اشیا و موجودات را ببینند، جزئیاتی را کشف کنند که آدمهای معمولی نادیده می گیرند، از چشم یا صدای آدمها به درونشان نفوذ کنند و احساساتی را بروز دهند که خیلی از آدم های معمولی جرات بروزشان را ندارند.

ما آدمهای معمولی اسم این آدمهای متفاوت را گذاشته ایم «معلول»، «کم توان» و یا در بهترین شکل «آسیبمند»؛ شاید به خاطر فقرِ کلمه. شاید نمی توانیم آن استعداد خاصی را که خدا در وجودشان به ودیعه نهاده ببینیم و درک کنیم. شاید نمی گذاریم آن استعداد بالفعل شود چون انتظار داریم آنها هم همان کارهایی را بکنند که ما می کنیم. شاید از اینکه چارچوب های ذهنیمان شکسته شود می ترسیم. شاید می ترسیم این تفاوت آرامش ما را به هم بزند. اما… آرامش حق همه است؛ هم حق آدمهای معمولی و هم حق آدمهای متفاوت.

وظیفه ماست که  از زاویه دید متفاوت آنها به دنیا نگاه کنیم تا بتوانیم با کمک هم دنیایی را به وجود آوریم که در آن همه انسان ها با وجود همه تفاوت هایشان سهم یکسانی از زندگی دارند.

همه در اینکه گل رزِ قرمز زیباست هم عقیده ایم؛ زیبا و بی نقص. اما فرض کنیم همه گل های دنیا رزِ قرمز بودند. آیا باز هم دنیا همینقدر زیبا بود؟

green apple with the red one standing out from the crowd - over a white background with reflection

به قلم عطیه غفوری

راوی داستان ها و تجربیات دونیت و علاقمند به تمامی موضوعاتی که دنیا را به جای بهتری برای زندگی تبدیل می کنند.

دیدگاه‌ها